تبليغاتX
بانوی نقره ای

    

    همسرم هم-سرم است و "تو" نازنين هم-دلم بودي!




نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در شنبه 5 شهریور1390 |

  آن

  مَرد

  در

  بارانِ

  چشمهايم

  جان

  سپرد

  !

نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در سه شنبه 28 تیر1390 |


به "تو" مي گويم دوستت دارم و دلم "او" را فرياد مي زند!


نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در جمعه 17 تیر1390 |


فكر كنم بيماري قلبي پيدا كردم!

آخه وقتي نامزدم رو مي بينم، قلبم حتي يك ضربه بيشتر از قبل نمي تپه!




نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در یکشنبه 29 خرداد1390 |



ديدين يه جنسي وقتي تازه به بازار مياد چقد قيمت داره؟! كافيه كمي صبر كنيد تا يه زماني بگذره و بعد نسبت به قيمت اوليه اش مفت بخرينش!

من اون جنسم، قيمت اوليه ام براي آقاچه زياد بود و نه آقاچه حاضر شد اون قدر خرج كنه و نه فروشنده ها حاضر شدن قيمت رو بيارن پايينتر!

حالا مدتها از اون زمان گذشته و في پايين كشيده!

حالا حاضرن منو بفروشن، مفت! به هر كي كه شد! كافيه چشمامو ببندم، جرينگي پرداخت ميشه! و منو مي خرن و من ميشم بنده ي يك مرد!

اميدوارم اين فروشگاه روزي آتش بگيره و من و همه ي اونهايي كه بودن و هستن و در آينده ميان يكجا آتيش بگيريم و خاكستر شيم!

راستي شما زنتون رو چند خريدين؟!


نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در چهارشنبه 18 خرداد1390 |


بيچاره گوسفندي كه ما مي خوريمش!

تو پاچه مي خوري...

من چشم...

تو راسته...

من فيله...

تو جگر...

من دل...

تو سيراب...

من شيردون...

تو مغز...

من زبون...

تو قلوه...

من دنبه...

تو...

تو پشم مي خوري؟!(اگه نمي خوري من بخورم!)



-------------------------------------

پ.ن: تنها ترانه اي كه پابه پايش اشك ريختم، نغمه ي جانگدازي بود كه در كودكيم بر روي يك كاست ضبط شده بود و من گوش مي كردم!

داستان بره اي بود كه صاحبش او را دست قصاب سپرده بود، و بره ي طفلكي، در آخر ماجرا بعد از نوشيدن آب به قصاب اين چنين مي گفت:

"بهش گفتم آقاجون/قصابك مهربون/وقتي تو كشتي منو/كندي تو پوسته منو/پوستو بده به دوستم/به دوست مهربونم /تا وقتي بارون مياد/فصل زمستون مياد/بندازه روي دوشش /پوست بشه بالاپوشش..."

و آن دوست مهربان كسي نبود جز همان صاحب سنگدلي كه بره را به دست قصاب سپرده بود!

پ.ن1: هميشه در عين لذتي كه از خوردن كباب و كله پاچه مي برم، يك دوگانگي واحساس بي رحم بودن، مرا آزار ميدهد، احتمالا علتش همان كاست است!



نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در جمعه 17 دی1389 |


قبلنم گفته بودم، زمستون كه ميشه، بيشتر آشِ قتم!




---------------------------------------------------

پ.ن: اين از آرشيو دوني!

پ.ن2: نفهميدم، كي اين وبلاگ دوساله شد( تازه بي اجازه ي من!) وبلاگِ عزيزم با تاخير شومصد روزه، ولادتِ با سعادتت مبارك! بدو شمعارو تف كن!

نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در چهارشنبه 15 دی1389 |


اول:

سوار ماشين شدم، روشنش كردم و راه افتادم، مي خواستم برم خونه ي يكي از اقوام، يك طرف كوچشون رو كنده بودن ولي نه به اندازه يي كه نتونم رد كنم، پس پيچيدم توي كوچه و يك تاكسي هم دنبالِ من، كمي كه جلوتر رفتم احساس كردم مسير يك مقداري تنگ شده، بهتر ديدم كه دنده عقب مثه يه دختر خوب مسير رو برگردم،

چراغ زدم كه تاكسي برو عقب!... بوق زد كه يعني نمي رم...  برو ردي..! اشاره كردم كه برو عقب، اشاره كرد كه ردي!

دنده دادم و حركت كردم....

بله گير كردم توي گِل ها! تاكسي دنده عقب گرفت و رفت! حتي يك بوق هم نزد! اشاره هم نكرد! چراغ هم نزد! فقط رفت!

من موندم و يك كوچه ي تاريك و خلوت و مش ماشالا كه انگار دلش مي خواست همون وسط حموم گِل بگيره و هيچ رقمه بيرون بيا نبود، يكمي تلاش كردم با دنده ي عقب... بيرون نيومد!

واي خداي من... يك مرد داشت از دور ميومد! پياده شدم و با عاجزانه ترين حالتِ ممكن گفتم: آقا من گير كردم، مي توني كمك كني!

گفت: بله اجازه ميدي بشينم پشت فرمون؟

گفتم: من امتحان كردم اينطوري بيرون نمياد!

گفت: يني اجازه نميدين!

خرييتم گل كرد و فكر كردم طرف شوماخره و حتما يه كاري بلده كه من بلد نبودم، (مثلا شايد يه دنده ي نامرئي اين ماشين داره، يا يك گاز مخفي!!! يا اصلاً شايد بال داشته و من نمي دونستم) اينطوري شد كه خره وجودم گفت: بفرماييد بشينيد!

نشست نيم كلاج به زور دنده داد، مش ماشالا ناله كرد و دنده از جا در اومد!

چيزي نگفتم....

گاز داد...گاز داد....بيشتر...بيشتر....

دود از مش ماشالا بلند شد و بوي سوختگي ميداد كه داد زدم:

آقا گاز نده... داره دود مي كنه! (گفت: اشكالي نداره، تايره داره دود مي كنه)

گفتم: تاير هم نبايد دود كنه، اين كارا رو كه خودم بلد بودم، اينطوري بيرون نمياد!

گفت: يني مي گي پياده شم؟؟!

گفتم: نه پس بفرماييد، ماشينو بتركونيد!

پياده شد!

پير داناي مغزم(كه بر نيم كُره ي راست حكومت مي كنه) ظاهرا تازه از صداي ناله هاي مش ماشالا و بوي گندش بيدار شد، و سريعاً فرمان داد:

آخه خردختر اينجايي كه تو گير كردي دقيقاً جلوي درب خونه ي پسرخالته شاسگول بدو كمك بگير!

كمك گرفتيم:

خلاصه 3-4 تايي شدن و با بيل و هُل مش ماشالا را از گل به در آوردن!

كار كه تموم شد، وقتي رومو برگردوندم تا از آقايون تشكر كنم، شوماخر غيب شده بود!

خلاصه دنده كه رسماً مُرده بود، در واقع دنده3 مونده بود، با همون وضعيت اسفبار مش ماشالا رو قِرقِر كنان تا منزل رسونديم، پدرجان حدس زدن شوماخر صفحه كلاج رو به لقاا... پيوندانده(!) كه شكر خدا مهندسينِ خبره ي ايران خودرو، فرمودند اينطور نيست!

اين شد كه با 11هزار تومان ناقابل، مش ماشالا درمان شد!

(اون آقايوني كه كمك كردن، گفتن: اين چندمين ماشيني بوده كه اونروز درش آوردن و از دستِ شهرداري كه تابلو نزده بود هم كلي حرص خوردن!)

نتيجه ي اخلاقيشم اين بود كه: عمراً در هيچ شرايطي مش ماشالاتون رو دستِ كسي ندين، به قول دايي جان كسي كه دلش واسه مالِ ما نمي سوزه، و به قول بابا جان: توو اون شرايط همه ميشن يك پا اوستا و مي خوان راهكاراشون رو ارائه بدن و هي تز(!) ميدن، تو هم چون اشتباه كردي پس گاگولِ جمعي، فقط خدا مي دونه كه خودشون چه اشتباهاتي داشتن!!

------------------------------------------------

دوم:

بعد از چند روز، امروز با مش ماشالا به نيت رسوندن مادرجان به سر كار قربة الي ا.. راهي شديم!

مامان را كه رسوندم، رفتم خريد كنم، قشنگ پارك كردم، خريد رو انجام دادم، سوار شدم، قشنگ از پارك بيرون آوردم، ماشين صاف شد، به آينه بغل نگاه كردم يك پرايد با سرعت از دور ميومد،  داشتم كمربند مي بستم كه تق!

پرايد زد به گلگير محترمِ مش ماشالا، گلگير مُرد، پرايد يك كوچولو خش برداشت! (كي بود مي گفت پرايدا سوسولن؟! اين كه خيلي مَرد بود!)

مقصر شدم، خسارت زير 500 هزار تومان بود و افسر كروكي نكشيد، قرار شد فردا خسارت رو معلوم كنن و بيمه و...!

راننده ي پرايد هم يك خانوم بود، اول پياده شد و دو تا فحش ناقابل داد، وقتي ديد محل ندادم و زنگ زدم پليس، خفه خون گرفت و وايساد تا افسر اومد، بنده ي خدا شديداً مي لرزيد! (خيلي ترسيده بود، البته شايد ترسناك هم بود، چون ماشينش كمي بلند شد، و كافي بود كمي بيشتر بلند شه تا چپ كنه!)

امروز هم فقط اين خرخانومه مغزم بود كه فرمانروايي مي كرد، مثلاً خرخانوم گفت همين حالا كمربند ببند، و من هم كه بنده و مطيعِ خر خانوم، سريعاً گوش كردم و داشتم كمربند رو كه اون پايين گير كرده بود مي كشيدم كه كمي منحرف شدم به چپ و ...تق!

نتيجه ي اخلاقي: بستن كمربندِ استاندارد مستحبه، نه واجبه شرعي، اونقدي كه جون بدين تا كمربند ببنديد!

----------------------------------------------

سوم:

ميگن تا سه نشه بازي نشه، شما دعا كنيد سه نشه!

يا خدايي نكرده، زبونِ خرخانوم لال، اگرم شد آروم سه بشه!

اين اعصابِ منه!



-----------------------------------------------------

پ.ن:

چند وقتِ به ضرب و زور چيزي از خدا مي خوام، تا بحال هيچي ازش زوري نخواستم، اما اينبار باهاش در افتادم، گفتم: تو كه قدرتت زياده، اگه مي گي شره و واسه همين خواستمو برآورده نمي كني، اين شرُ خير كن و خواستم رو برآورده كن!

حالا نمي دونم، شايد اين اتفاقات آلارم باشه كه خدا داره بهم مي گه: پاتو از گليمت درازتر نكن و قانع باش، با منم در نيفت!

شايدم، باز دعاها قاطي شده! ايها الناس اگه دلتون مي خواد بميريد و دعاي كفايت عمر مي كنين، يكم يواشتر دعا كنيد كه دعاهاتون با دعاهاي ما قاطي نشه، والا ما جوونيم و هزار تا آرزو داريم، يهو ميزنه واسه سومي منو جاي شمايي كه دلت مي خواد بميري مي كشه، اونوقت بي بانوچه ميشيدا!

از ما گفتن بود، خواه پند گير خواه ملال!

پ.ن2: چقده درازه اين پست!

نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در شنبه 27 آذر1389 |


يك شب كه ضيافتي در كاخ برپا بود مردي آمد و خود را در برابر امير به خاك انداخت و همه ي مهمانان او را نگريستند و ديدند كه يكي از چشمانش بيرون آمده و از چشم خانه ي خالي اش خون مي ريزد.

امير از او پرسيد "چه بر سرت آمده؟" مرد در پاسخ گفت: "اي امير، پيشه ي من دزديست، امشب براي دزدي به دكان صرافي رفتم، وقتي كه از پنجره بالا مي رفتم اشتباه كردم و داخل دكان بافنده شدم. در تاريكي روي دستگاهِ بافندگي افتادم و چشمم از كاسه در آمد. اكنون اي امير، مي خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگيري."

آن گاه امير كَس در پيِ بافنده فرستاد و او آمد، و امير فرمود تا چشمِ او را از كاسه درآورند.

بافنده گفت: " اي امير، فرمانت رواست. سزاست كه يكي از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هر دو چشمم نياز دارم تا هر دو سوي پارچه اي را كه مي بافم ببينم. ولي من همسايه اي دارم كه پينه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در كار و كسبِ او هر دو چشم لازم نيست."

امير كَس در پي پينه دوز فرستاد. پينه دوز آمد و يكي از چشمانش را در آوردند.

و عدالت اجرا شد!


---------------------------------------------------------------

پ.ن: جنگ/ از كتاب "ديوانه" / جبران خليل جبران / نجف دريابندري/ نشر كارنامه

نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در یکشنبه 14 آذر1389 |


ميريم مانتو بخريم كيف مي خريم، ميريم كيف بخريم كفش ميخريم، ميريم كفش بخريم شال ميخريم، ميريم شال بخريم شلوار مي خريم، ميريم شلوار بخريم مانتو مي خريم......

جل الخالق!!!



-----------------------------

مذبوحانه(!) ترين و در عين حال بامزه ترين و مظلومانه ترين قيافه اي كه از آقايون ديدم،موقعي بوده كه همراه با خانومشون ويلون و سيلون از اين پاساژ به اون پاساژ و از اين مغازه به اون مغازه در رفت و آمد هستند! (خيلي وقتها بعد از پرو لباس توسط خانومه از آقاشون شنيدم كه به خانومشون مي گفتند كه: عزيزم اين يكي، واقعاً بهت مياد، ماه شدي، قيمتشم خيلي مناسبه، همه چي عاليه عالي! (و در بهترين حالت اون لباس مورد نظر يك مانتوي گل و گشاد بوده كه دوخت بسيار فجيعي داشته و در بدترين رنگ و نوع و قيمتش هم چيزي حدود 200 هزار تومان!)

و خب در اينجا همه ي تعريف و تمجيدهاي آقاشون از لباس مذكور به اين معني بوده كه: عزيزم ديگه دارم مي ميرم، كچلم كردي، اَه شكر خوردم كه دنبالت اومدم، دورانِ خدمتم هم انقد بدو بدو نكردم، جهنم كه فروشنده مي خواد پولِ خون باباشو از ما بگيره، بخريم و بريم گم شيم خونه!

به نظرم بزرگترين ظلمي كه خانومشون به آقاشون مي كنه همينه كه ايشون رو در اين مورد بخصوص دنبالِ خودش راه مي ندازه! (و صد البته خريدهاي اين مدلي فقط مخصوصِ خانمهاست و فقط براي ما يك تفريح بسيار جذاب محسوب ميشه و براي آقايون شايد فقط تا يكي دو مغازه ي اول تفريح باشه، بقيش تنبيهه!)


----------------------------

از بزرگترين ظلمي كه در حق آقاشون ميشه كه بگذريم به نظرتون بزرگترين ظلمي كه در حقِ خانومشون ميشه(البت توسط همون آقاشونِ معروف!) چيه؟!!


---------------------------

قابل ذكر است كه من تقريباً همه ي خريدهام رو به تنهايي انجام ميدم، نه كه فك كنيد من اصن آقاشوني ندارما، نه! (بيخود از اين فكرها نكنيد!) من مرداني دارم هر كدوم يكي انقد، دلم مي سوزه كه تنهايي ميرم خريد!!!

(ضمناً تا قلمبه شود، هر آنكه نتواند ديد:)




نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در پنجشنبه 4 آذر1389 |

اين آقاچه ي ما كلاً كمي تا قسمتي سرش خوشه!

همينجوري واسه خودش مياد ميره، تقريباً هر چند روز يكباري تشريف فرما ميشن و كلي خبرساز ميشن، اما واقعاً خبري نيست كه نيست، همين امشب هم منزل ما تشريف داشتن، فك كن!!:)

ماجرا يه جورايي پيچيده شده، در واقع رابطه ي ما، هيچ اسمِ خاصي نداره، انگار يه دوستي..فك و فاميلي چيزيه كه گاهي مياد سركي ميزنه!

چند روز پيشها خواهر جان به پدر جان مي گفت: بالاخره اين آقاچه عضو خانواده ي ما ميشه، اما اين دوتا مزدوج نميشن! (يني مثلاً ميشه بچه ي بابا مامانم، اما شوي ما نخواهد شد، اينجوري كه بوش مياد:)

خلاصه كه اگر از احوالات من و اوشون جويا باشيد، ملالي نيست جز دوري گزيدنِ دراكولا و صد البته ما هنوز سرخوشيم و بوي قرمه سبزي از كله هامون براست!


..........................................

پ.ن: اين پست صرفاً جهت اطلاع دوستاني بود كه كامنت دوني(خصوصي)  رو كچل كردن از بس سراغ آقاچه و ماجراي هاي ما رو گرفتن! با تشكر خبرگزاري بانوچهِ ز سيلور!

نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در شنبه 8 آبان1389 |

رفتم قهوه بخرم،

به يارو مي گم: سلام آقا، قهوه ي تلخ دارين؟!

مي گه: بله

مي گم: چند؟!

مي گه: اصلش 2500 ولي كپي هم داريم ارزونتره!!!


نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در دوشنبه 19 مهر1389 |

امشب چه شبي بود!

غربت از چشمانش ميباريد و تنهايي و شرم،

ولي عشق اين عشق چه كارها كه نمي كند!

آقاچه (اين "چه" كوچكي من را مي رساند و گرنه اين "آقا" كجايش آقاچه است، او آقاست! آقا!)،

(مي فرمودم)، آقاچه تك و تنها به خانه ما آمديدندي و كم مانده بود از دردِ تنهائيه ايشان، اين حقير در ملاء عام و محض دلداري اين عزيز و از شوق ديدار دوباره، خود را در آغوش ايشان بيفكنم و اشك ها بفشانم و حالا گريه نكن و كي گريه كن!

حيف كه نشد!

ولي عجب شهامتي! از همين تريبون خداي عزو وجل را سپاس مي گويم، كه اين حقير از دامانِ مادر، مونث زاده شدم، و مرا نيازي به ناز كشي و التماس اينوري ها  و آنوري ها و حل مسائل و كنار آمدن با مصائب و سنگ اندازي هاي طايفه ي عروس و آدم هاي داماد نيست!




-----------------------

پ.ن: نُه روز ديگر كه بگذشت، يكسال از ماجراي آن شب گذشته!

پ.ن1: آقاچه قدمي برداشت، پدرم با احترام تمام ايشان را پذيرفت و حالا اين بنده ي حقير التماس دعايي از يكان يكانتان دارم، براي قدم هاي بعدي، و از همه مهمتر رام شدن دراكولاي عشقخوار!

پ.ن2: از اونجا كه شما نشستي معلوم نيست اين كبكِ بنده خروس مي خواند از شوق ديدار!؟


نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در یکشنبه 18 مهر1389 |


مي گه: چرا نمي ري با يكي دوست بشي تا فكر و خيال آقاچه از سرت بياد بيرون!

ببينم اصن تا حالا دوست پسر داشتي؟!

مي گم: اگه بشه آقاچه رو بي اف حساب كرد، آره! يه دونه!

مي گه: اَه شاسگوليا! با اين همه پيشنهاد، يكي ديگه رو امتحان كن!

امتحان مي كنم!

.

.

.

نيم ساعتي با هم حرف مي زنيم، صداش بدك نيست، مدام از تيپ و قيافش تعريف مي كنه، مي گه شايد شما را بپسندم ولي اگه ازت خوشم نيومد تا ديدمت ميذارم مي رم!

- گوشي رو قطع مي كنم، حوصله ي طاقچه هاي بالا رو ندارم!

- دوباره زنگ مي زنه، مي گه بيا من سر دوستيمون شرط بستم! جهنم خوشم نيومد هم واميسم!

- مي گم: نه! من خوشم نيومد!

- التماس مي كنه، مي گه فقط واسه رفع كتي بيا! همين!

[خر مي شم!]

- مي رم

- قد بلندِ، خوش هيكل، زيبا و خوش تيپ، اما به هيچ وجه خوددار نيست، آب از لب و لوچش راه ميوفته!

- ميگه بزنم به تخته خوشگلي! فك نمي كردم، هيجان زده ميشه و از  جوگيري دعوتم مي كنه به ناهار تو يه رستورانِ حسابي!

- گرسنه نيستم اما مي رم!

..........

از رستوران ميايم بيرون، تلفنش شونصد بار زنگ مي زنه، يه دختريِ گريه مي كنه... التماسش مي كنه كه باهم باشن!

گوشيش رو ميده دستمو مي گه بگو نامزدشم!

گوشي رو مي گيرم و بهش مي گم: دختر خودتو سبك نكن! گريه مي كنه و قطع مي كنه!

كمي قدم مي زنيم... گرمه!

- بهش مي گم، گرمه...

ميگم: نخود، نخود هر كه رَوَد خانه ي خود!

- مي گه چي چيو هر كه رود... تازه داريم آشنا مي شيم!

- بيا بريم خونه ي ما، خونه دانشجوييه، ولي تميز و خوبه و خنك!

- با پوزخند مي گم باشه با سر ميام!

- مي گه، فك كردي من از اون پسرام!!! من كه نگفتم بيا بريم فلان و بهمان! تازه اگه بريمم تنها كه نيستيم، هيچ اتفاقيم نمي يوفته! دوستامم هستن!!!:)

ازش خداحافظي مي كنم!

پشت دستم يه داغ ميذارم!

.

.

.

چند روز بعد، باز مي گه:

چرا نمي ري با يكي دوست بشي تا فكر و خيال آقاچه از سرت بياد بيرون!

مي گم:

امیدوار بود آدمی به خیر کسان                   مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!






--------------------------------------------------------------------

پ.ن: اين قضيه خيلي جديد نيست و آقاچه حتي خودش در جريان اون روز كذايي هست!
پ.ن2: من گفتم كه خواهرم يه ديگ ماكاروني پخته؟؟!!! من غلط كردم! :) خودم دوتا ديگ پختم! از ماه رمضون تا حالا مامانم هنوز داره خيراتشون مي كنه!

نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در سه شنبه 6 مهر1389 |


- هِي با خودم فك مي كردم چرا ماه رمضونِ امسال با اينكه معده و روده و كلِ بدنم از تشنگي و گشنگي و ... ،بيشتر از سالهاي قبل به فنا مي ره، حسِ ماه رمضونو زياد ندارم و كلاً حال نمي كنم!

امروز يك دفعه اين مخه جرقه زد و جواب داد:

واسه اين بوده كه سالهاي قبل وقتي ديگه رسماً روحم داشت مي پريد، دم دماي اذان، ربناي شجريان اين روحمو مي گرفت قشنگ بر مي گردوند توو كالبدم و بعد ديگه افطاري مي تركوندم! (حتي پارسال با اينكه صداي استاد ممنوع شده بود(هه!) باز شبكه اصفهان پخشش مي كرد) ولي امسال اصن يه جوريه، يك دفعه بي مقدمه مي پرن اذان مي دن، خب اين روحه من كه داره مي پره ديگه ذوق زده نمي شه كه برگرده و همينطوري يه لنگه پا معلق مي مونه واسه خودش! اصن كلاً هي روح روح كردم كه بگم اي توو روحتون!

والا با اين ماه رمضون علم كردنشون!


- آقا اين "ملكوت" رسماً تمام اعتقادات و باورهام رو قهوه اي كرده! يني اين مشاوران مذهبي فيلم چيزي از اسلام هم  مي دونستن؟!! بعد حالا از اونا كه بگذريم دستِ همه ي هنرمنداني كه واسه به وجود آوردن اين فضاهاي توهميش زحمت كشدن نره لا در!

والا با اين جلوه هاي ويژشون!


-  مي دونستيد توو كشور يه استان جديد تاسيس شده؟! والا من كه تا همين اولاي ماه رمضون خبر نداشتم، مي دونين حسودا اسمه استانشونو چي گذاشتن؟!

باورتون نمي شه اگه بگم اسمشو گذاشتن؛ اصفهان!!!

يني الان ما دو تا اصفهان داريم، يكي همون اصفهان دوست داشتني كه تقريباً وسطاي كشور عزيزمونه، هموني كه اوج هنر و تمدن كشوره! هموني كه شاه عباس كلي زحمتشو كشيده! هموني كه كلي نخبه و هنرمنداي اصيل و مردم با فرهنگ داره! هموني كه مردمش لهجه ي زيبا  و دوست داشتنيي دارن هموني كه...

و الانم كه اين اصفهان* دوميه، همون اصفهاني كه مشاور لهجش جناب آقاي "مهرداد ضيائي" باشن!

والا با اين اصفهانشون!


- از "جراحت" و "نون و ريحون" كه بگذريم. از معصوميت و فقر قريشي تو اون فيلمه" شايد براي..." (فك كن با دماغ و گونه و لب و چونه و لپ و مژه و غيره ي عملي، بچمون نقشِ يه دختر بدبختم داره!!!) و از فضاحتي كه "در مسير زاينده رود" براي به نمايش كشيدن اصفهان و مردمش بار آورده هم كه بگذريم. از اينكه 3 تا فيلم به مناسبت ماه مبارك پخش ميشه كه توو هر سه تاش هم از مرگ وب دبختي و اعصاباي دربِ داغون و ... حرف زده ميشه و طنز كيلو چنده و اينام كه بگذريم. از نشنيدنِ صداي استاد موقعه افطار و گشنگي كشيدن توو روزاي درازه تابستوني و ... هم كه بگذريم، مي رسيم به اينكه:

اين آبجيِ ما روزه اولِ ماه رمضون با آقاشون اينا مشرف شدن منزلِ ما و براي اينكه كمك دستِ خانوم والدمون باشن يه ديگ ما كاروني بار گذاشتن.. گلاب به روتون روم به ديوار ما تا همين ديروزم افطار داشتيم ماكاروني مي خورديم! 

والا با اين ماكارونياشون!


------------------------------

توليد كنندگان "در مسير زاينده رود" از مردم اصفهان عذرخواهي كنند

نوشته شده توسط بانوچه ی نقره ای در سه شنبه 2 شهریور1389 |